مردی که نمی خندد
  
 تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 11 مهر ماه سال 1387

در همین کوچه بود

در همین ساعت ، همین دقیقه

که ناباورانه حرفانت را به گوش نشستم

در همین گیر و دار غریب

باورت نکردم که می روی

تا پایان کوچه ، تا آن پیچ مرگ ...

دستانم به سوی تو بود و برنگشتی ... !

تا هنوز هم باورم نشود

کلامت ، لبخندت ، سوگندت ...

از کجا آمده بود که به بادی نه تند .....

تا نمی دانم آن کجا پر گشود !

آه روزگار تیره و نامراد

به نامرادیت ، نا مردیت ...

لطفی به من بکن

مردانگی بکن

من را به گور ببر !

 


 
چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
دلتنگی...

پشتم به خورشید ...

با تیشه و قلمی در دست

بر تکه سنگی سخت

نقشی ، حرفی ، یاوه ای ،چیزی....

حک می کنم .

این ، کار هر روز من است .

تمام عمرم

بیهوده ...

بر این بطالت

سپری شده است.

پشتم به خورشید ...

سایه ام را نظاره می کنم

که هر روز...

فرتوت تر ، خمیده تر

بی رمق تر ....

بوی مرگ به مشامت نمی رسد ؟

پشتم به خورشید و آدم ها 

چشمم را تنها به سایه ها دوخته ام

پشتم به خورشید ...

چشم انتظار سایه ای زیبا

دلفریب ، تنها....

منتظرت نشسته ام

تا اشک در چشمانم حلقه شود

وقتی که دستان گشوده ات را 

در سایه ای پیش رویم می بینم

که با صدایی آرام می گویی....

سلام....

من باز گشته ام .

صورتت مثل همیشه زیباست

لبانت تازه ...

بدون درنگ

خود را در آغوش خیالیت آرام می کنم

تا گرمای تنت را فراموش نکرده باشم .

تا نه با یاد دلمردگی ...

به حکم عشق و با یاد تو

با یاد عاشقت

با یاد دستانی که روزی گرم بود

و با یاد دلهامان

که روزی ، عاشقانه....

خواستار هم بودند....

بمیرم !


 
شنبه 19 مرداد ماه سال 1387
یک لحظه خوشی

حالا بیا یکبار دیگر

روزها را شماره کنیم

اسفند که بیاید...

من به سربازی خواهم رفت .

با هزاران امید....

می دانم که منتظرم می مانی

خیالم راحت است!

حالا با تمام خرده حساب ها

تا دو سال دیگر

به خواستگاریت می آیم .

دیدی چه زود یکسال از

زندگیمان گذشت؟

تا چشم بگذاریم

خواهی دید.....

در همان خانه ای که گفته بودم...

بر همان تختی که خواسته بودی....

سر بر شانه ام نهادی و من .....

نوازشت می کنم....

خارت می شوم...

هی...ذلیل ...

ذلیلت می شوم.

کلنگ خانه را زده ایم ....

باور می کنی؟!

می بینی؟!

همه چیز خوب پیش می رود!!!!

آن طور که می خواستیم!

                                                ******************

حالا تو رفته ای و من...

در خواب رویایی که نا تمامش گذاشتی !

به لحظه ای خوشم ...

که خیال و رویا ببافم !

و دنیا جز آن لحظه آواری است

بر سرم....

دیدی .....

دیدی که امیدم دادی و نماندی ؟!!

دیدی که دَه هایت ،

دروغی بود؟!

دیدی که باران چشمانت ،

از عشق نبود؟!

دیدی که آغوشم به امید باز گشتت

خشک ماند و تو نیامدی؟!

...........................

حالا تا رسیدن لحظه ای دیگر.....

تا خیالی واهی....

نا فرجام.....

خداحافظت ....

بانوی زیبای من....  .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3910


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها