تو همیشه می دانستی که من
دوست داشتم دختری داشته باشم
با تو ...
اسمش را، ری را می گذاشتیم
تو موهای او و من موهای تو را شانه می زدم
قصه های شبانه اش
داستان عشق من به تو بود
عشق را از نگاه ِ من و
زندگی را از اراده تو می آموخت
چه تصاویر زیبایی که نشد ...
زود بود برای رفتنت
دوباره اراده آهنین ات، همه وقف رفتن شد
دوباره کتمانِ تلاش و دوستت دارم های من ...
دیر بود برای نماندنت
در جدال عشق و اراده
همیشه عشق مغلوب است
دوباره این تویی که می روی
و این منم که می مانم با اندوهی که تمام نمی شود...
سلام چقدر غمگین مینویسین

اما زیبا هستن نوشته هاتون.
امیدوارم دلتون به غمگینی نوشته هاتون نباشه
ممنونم که نظر دادید. حال و هوای دل ابری که باشه این میشه...